خرید بک لینک
همه را دعوت میکند به فرار، اما خود به دل آتش میزند... و دل ما را آتش میزند! چه دریادلی است آتشنشان شهید که برای نجات جان انسانها، خودش قربانی میشود، میسوزد و زیر آوار میماند... تا جوانمردی زیر آوار نماند، تا وقتی مینویسیم «اسطوره»، فقط «افسانه» نباشد؛ «شاهد عینی» داشته باشد! آه! همالان صدای آژیر آمبولانس آمد! آفتاب آمد دلیل آفتاب! فقط دعا میکنم این یکی زنده بماند! گمانم دخترکی، چند کوچه آن ورتر انتظار پدر را میکشد... همان مرد آشنای روز اول مهر! شغل پدر؟ آتشنشان! و نه فقط شغل، بلکه «عشق»! و نیک اگر بنگری، تا «عاشق» نباشی، یارای این را نداری که برای «جمهوری»، دل به آتش بزنی! اسطورههای ما همه عاشق بودند! و قصه عشق نیز پایانی جز آتش ندارد! نه! هنوز هم پروانهای عاشقتر است که برنمیگردد! این را آتشنشانی میگفت که همکارش، دوستش، رفیقش و برادرش، زیر خروار آواری از آتش، جامانده بود! هدف اگر نجات جان آدمی باشد، زندهباد جنون و دیوانگی! زندهباد پرندهای که با بال سوخته. پرواز میکند! زندهباد آتشنشانی که عقل عافیتطلب محاسبهگر را از نفس خود جدا میکند تا شجاعت عشق در وجودش خ

برچسب: نویسنده: نیما عباسیان تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 2:59

آتش دشمن بسیار سنگین بود، اما ما را اجبار به میدان نیاورده بود که اکنون با آتش از میدان به در رویم... تیرها و ترکشها پیکهایی هستند که ارمغانِ یقین میآورند و بشارتِ بهشت...اگر با یقین پای در میدان نهی، این آتش نیز برد و سرد و سلامت خواهد شد آنسان که آن آتش بر ابراهیم شد... میان آتش و گلستان، ما آتش را برگزیدهایم و نه عجب که در باطن این آتش گلستان است و در باطن آن گلستان دنیا، آتش. از کتاب گنجینهی آسمانی(سید شهیدان اهل قلم)

برچسب: نویسنده: نیما عباسیان تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 2:59

صفحه بندی